ایستگاه 349


« داستان کوتاه» خسته شده بودم از عبور متداوم قطار هایی که برای لحظاتی پرده ای آهنین در جلوی پنجره می کشیدند . شش ماه بود که عبدالرضا مرا به خانه اش آورده بود ، اخلاق بزرگ منشانه اش، گرمی وجودش و نگاه امیدوارانه اش به آینده ، از دلگرمی هایی بود که تداوم زندگی را برایم ممکن می ساخت. عبدالرضا درهمین ایستگاه 349 راه آهن مشغول به کار بود، و برای همین هم خانه ای نزدیک محل کارش دست و پا کرده بود تا با کار و تلاش و با هزینه ی کمتر ، به قول خودش آینده ای رویایی برای هر دو تایمان بسازد . قطار سبز سریع السیری از ایستگاه حرکت کرده بود ، دقیقه ای دیگر به مقابل پنجره می رسید . پنجره ای که همیشه چشم اندازش ، یاد آور روستایی است که کودکی من و عبدالرضا در آنجا گذشته بود. در دور دست هامزرعه داران خرمن های گندم را به آسمان می پاشیدند تا باد ،کاه آنها را جدا کند. نزدیک پنجره رفتم تا مثل روزهای گذشته بخشی از تنهایی ام را با مسافران گذرای این قطار قسمت کنم. دانستن اسم قطارها ، سرعت و مسیر حرکتشان برایم یک امرعادی شده بود، ولی مسا فرانش هرگز، چون وقتی آنها را از پنجره ها ی قطار می بینم که حامل جریان زندگی هستند ، چمدان هایم را می بندم و همسفر رویایی با خانواده های خیالی این سفر می شوم. جای لحظه هایم را عوض می کنم ، با آنها به سیاحت می روم ، حرف می زنم ،عاشقی می کنم و . . . صدای موسیقی ملایمی که بیشتر وقت ها جای خالی عبور قطار را پر می کند. نشان می دهد که خیلی وقت است قطار از جلوی پنجره دور شده ومن هنوز در افکارم غوطه ورم . باد ملایمی پرده ی توری پنجره را به صورتم می زند و نسیم پر طراوت دشت ها و مزرعه ها را به یادم می آورد ، جایی که پشت مترسک های مزرعه مخفی می شدم و عبدالرضا مجبور بود یکایک آنهارا بدنبال من جستجو کند او حتی یک بار هم مرا با روسری بلند رنگی ام مصلوب مترسکی کرده بود . برای لحظاتی چشمهایم را می بندم ، صدای آواز عبدالرضا در لابلای علفزارها را می شنوم. خیلی از دخترهای روستا عاشق عبدالرضا بودند ، او مرد تلاش و کار و عشق بود ، راضی شد اگر همراهش به شهربیایم ، بتوانم تحصیل در دانشگاه را ادامه دهم. روز، کم کم خودش را به تیرگی شب می سپرد و نزدیک شدن ابرها نشان از همدستی آنها برای بارش باران می داد ، بوی نم خاک و خیسی علف ها در بیرون پیچیده بود . علفزارها در گردش باد می رقصیدند و دلشورگی خاصی به من می دادند. صدای صفورا که از طبقه پایین شنیده می شد ، رشته ی افکارم را به هم ریخت . با وجود اینکه فکر می کردم باآمدنم به اینجا و در کنار او که همدم خوبی هم برایم بود ، هیچ وقت احساس تنهایی نخواهم کرد ، ولی متوجه شدم تنهایی آدم هافقط با داشتن یک دوست یا یک همصحبت پر نمی شود، حتی حضور یک عشق هم کافی نیست . صفورا تا نیمه ی پله ها بالاآمده بود و صدایش بلند تر به گوش می رسید . دریچه ی خاطراتم را بستم ، پرده را کشیدم و بطرف درب اتاق رفتم تا درواقعیتی که هزاران و یا شاید میلیونها زن همچون من در روزمرگی ، زندگی خود را سپری می کنند ، روزگار بگذرانم. ابراهیم بهرامی

ایستگاه 349 « داستان کوتاه» (1)